آقا اجازه! خسته ام از اين همه فريب،
از هاي و هوي مردم اين شهر نا نجيب.
آ قا اجازه! پنجره ها سنگ گشته اند،
ديوارهاي بستهء از کوچه بي نصيب.
آقا اجازه! به من طعنه مي زنند
شاعر نديده هاي پر از نفرت رقيب.
«شيرين»ي وجود مرا «تلخ» مي کنند
«فرهاد»هاي کینه پرست پر از فريب!
آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود،
«آدم» نمي شوند! بيا: ماجراي «سيب»!
باشد! سکوت مي کنم اما خودت ببين..!
آقا اجازه! ياد شما کرده ام عجيب....
نوشته شده توسط علی کوچولو در شنبه سوم تیر 1385
لينك
مطلب